رضا قلى خان ( هدايت )
716
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
نمايه بفتح نون و يا بمعنى مانند و نمونه و هم نمايه بمنزله همانند و همنشين و همراه آمده حكيم سنائى كفته اى همه ساله هم نمايه ديو * بوده از بهر طمع دايه ديو نمتك بفتح و ضم ميم و سكون تا آلوبالو را كويند قريع الدّهر كفته نمتك و بستد نزديكشان يكى باشد از آنكه هر دو بكونه شبيه يكديكرند بلى آلوبالو را با بستد شباهتى خواهد بود از ميوههاى كوهى نيز نوشتهاند نمچ بالفتح و جيم پارسى نم و رطوبت است عنصرى كفته سنك بىنمچ و آب بيزايش * بهتر از جاهل آرايش شمس فخرى كفته بدان رسيده ايادى شيخ ابو اسحق * كه چشم ابر بود دايم از حيا پرنمچ نمدزين نمديست كه دايم بالاى زين اندازند شيخ نظامى كفته سم بادپايان ز خون چون عقيق * شده تا نمدزين به خون در غريق نمرود بالفتح نام يكى از بناير نوح ع بوده كه بزعم صاحب ناسخ التواريخ دو هزار و سيصد و پنجاه و هفت سال بعد از ظهور ابو البشر اول پادشاه سريانيون كرديده و معنى نام وى بپارسى نميراد است كه به عربى لم يمت ترجمه آن خواهد بود از ثغور موصل تا كنار عمان در تصرف داشته براى تسلّط بر خلايق حكم كرد كه در خطه بابل شهرى بساختند و همه خلايق محكوم و رعيّت خود را در آن جمع نموده دروازها بر آن شهر قرار داده عمارتها ساختند صورت خود را در عمارات مسجود و معبود خلايق داشته پانصد سال در كمال جلال و استقلال دعوى الوهيّت كرده بعد از وى پسرش نىنياس بود و پسرزادهاش با ابراهيم خليل الله معاصر مىبوده و او ابراهيم ع را از بابل كه مولدش بوده بيرون نموده و بحاران و كنعان رفته مع القصّه آخر بقهر قاهر نمارده هلاك و آن شهر عظيم خراب و هلاك نمرود در غلئه پشه كه ضعيفترين مخلوقى است معروف است چنان كه كفتهاند بدان خداى كه بر خوان پادشاهى او * به نيم پشه رسد كاسهء هر نمرود نمسك بضم اول جانورى است كه آن را راسو كويند و در حرف را كذشت نمش بفتح اول مكر و حيله و دغابازى را كويند فردوسى كفته بكردار چشم غزالان دو چمش * همه سحر و شوخى همه رنك و نمش نمكزى با اول و ثانى مفتوح حلوائى است كه از شكر و عسل بپزند و مغز بادام و كردكان و پسته در آن ريزند نمودار اول دليل را كويند و آن را رهبر نيز خوانند ديكر بمعنى مانند و پيدا و نمايان و ظاهر و آشكار است شيخ نظامى كفته نمودارى كه از مه تا بماهى است * طلسمى بر سر كنج الهى است و شيخ اوحدى مراغه كفته در هرچه بنكرم تو نمودار بودهء * اى نانموده رخ تو چه بسيار بودهء نموسك بفتح نون و سين يتهورا كويند كه از كبك كوچكتر است نمونه شبه و مثل و مانند است و بمعنى نموده نيز قريب است كه نشان داده بوده باشد و بقواعد عربى انموزج معرّب آنست و بمعنى زشت نيز آوردهاند مغرى كفته كتاب و كلك همه كاتبان نمونه شده * چو كلك او بنكارد صحيفهها و كتاب نميد بضمّ نون بمعنى نااميد است و آن را نوميد نيز كويند حكيم سنائى كفته اى خردمند نكتهء بشنو * وز عطاى خدا نميد مشو نميدن بر وزن رميدن بمعنى ملكه خلع بدن و بحقيقت برآمدن و خلع بدن آنكه بنا بر كمال رياضت و كثرت مجاهدت بعضى كاملان را قوّت انقطاع بمرتبهء ميسر كردد كه هركاه خواهند روح ايشان از بدن مفارقت كند و متّصل شود بانوار عاليه و باز معاودت به بدن نمايد و برهان قاطع بمعنى ميل كردن و توجه نمودن مرقوم نموده نميرا بفتح اوّل بمعنى شرح باشد كه آشكارا كردن و ظاهر نمودن لفظ اندك است و معانى بسيار نمايش يازدهم در نون با نون ننك بمعنى عيب و زشت و عار و بمعنى جنك و جدال نيز آمده كه در بعضى اشعار ننك و نبرد مترادفند منوچهرى دامغانى كفته بياراى بت كشمير شراب كهن پير * بده پرّ و تهى كير كه مان ننك و نبرد است ننكسار بر وزن سنكسار بمعنى مسخ است و مسخ در لغت كرديدن از صورتى است به صورت ديكر كه بدتر و قبيحتر از صورت اول باشد و باصطلاح اهل تناسخ آنست كه روح انسانى بعد از فراغ بدن به صورت يكى از حيوانات ديكر جلوهكر شود ننكنامه بمعنى جنكنامه است چه ننك بمعنى جنك كذشت ننكين بر وزن سنكين بمعنى عيبدار و بدنام آمده نمايش دوازدهم در نون با واو نو معروفست كه نقيض كهنه باشد و بضم نيز كفتهاند با واو مجهول جامى كفته آسمان و زمين هرچه در او * باشد از جسم و جان چه كهنه چه نو اديب صابر كفته اى عجب نوها كهن كردد ز دور روزكار * عشق را با من چرا هر روز بفزايد نوى و بمعنى دلير و پهلوان نيز آمده كه آن را نيو نيز كويند